تبليغاتX
بچه مثبت
وبلاگی همگانی

بسمه تعالی

نمیخواهم بگم اتفاقی شد شاید بگم خیلی سریع درست تر باشه.وقتی در کانون مسجدمان پرسیدم کلاس نویسندگی هم هست؟ و بعد گفتم اگه بخواهید من میتونم، هنوز حرف خودم را جدی نگرفته بودم .بعد مدام تو فکر فرو میرفتم.هم هیجان داشتم و هم ترس آخر خود من کلی اشکال داشتم که مدام میخواهم ازاین و آن بپرسم و هنوز دنبال کلاس نویسندگی دیگر برای خودم هستم.
در فرم ثبت نام نوشته بودند نویسندگی و خبرنگاری.تعجب کردم گفتم من نویسندگی را میگم ولی خبرنگاری فکر نکنم بتوانم خوب بگویم. دلیل نوشتن خبرنگاری هم این بود که وقتی آن کاغذ پاره ای را که از کلاس نویسندگی سال قبل داشتم رابه عنوان یک مدرک در دستم گرفته بودم اشارهای هم به مدرک خبرنگاری کرده بودم.
چند روز بعد که ثبت نام شروع شد پرسیدم چه خبر؟
همان دوستم پوشه های کسانی که برای کلاسها ثبت نام کرده بودند رانگاه کرد و گفت فعلا کسی ثبت نام نکرد بود.
رفتیم مشهد و بعد از چهار روز که دوباره موقع اذان به مسجد رفته بودم از کلاس ها پرسیدم. فهمیدم حدودده نفری پسر بودند و سه نفر دخترکه کلاس دختر ها دایر نشد.
شنبه جلسه اول بود ساعت سه ونیم ظهر.کت وشلوار پوشیدم که کمی بزرگتر به نظر بیایم.کلاس که چه عرض کنم کنار در وردی مسجد دری که همیشه بسته دیده بودم حالا جلوی چشمم بود.از پله ها پایین رفتم.زمین فرش انداخته بودند و دور تادور پشتی.از چندنفری که انجا بودند پرسیدم؟اینجاست؟ انتظار یک نیمکت داشتم نه روی زمین!کاملا مکتب خانه بود.
ساعت سه و نیم شد و کم کم بچه ها آمدند. واقعا بچه بودند بچه تر از آنی که تصورش رامیکردم.بزرگترینشان اول دبیرستان را تمام کرده بود.و چند نفری هم بودند که فکر کنم هنوز باید ابتدایی را تمام نکرده باشند.

بابسم الله شروع کردم و گفتم به حالت نیم دایره بنشینید تا فضا دوستانه تر بشود. طبق تجربیاتی که از کلاس سال قب داشتم گفتم اول هر کی در مورد خودش بگه:اصلا برای چی اومده چه کتاب هایی خوانده علاقه هاش به چیه و هر چیز دیگه که شاید کمی حرف بزنند.

به نام خدا( ...) هستم اومدم نوشتنم خوب بشه.همین بیشتر دیگر نگفت .مجبور شدم باز از فن مبارزه باسکوت استفاده کنم.خب چی مینویسی ؟چی میخوانی؟ جالب اینجاست علاقه اکثرشان تماشای فیلم آن هم ترسناک بود.حالا نمی دانم  منظورشان از فیلم چی بود؟گفتم مثلااره رادیدی؟پرسید اره چند؟ یکی دیگه گفت خوب نیست .البته منظورش این بودکه زیاد ترسناک نیست!

پرسیدم دفتر آوردید؟گفتند نه .بهمون گفتند شما میگید.گفتم ابزار نویسنده قلم و کاغذشه.یکی از بچه ها که کمی تپل بود دستش رابالا برد و گفت من آوردم .گفتم یک دست به افتخارش بزنید. بعد یک دست برای خودتون که نیاوردید. و آخر سر گفتم من آوردم واسه من هم بزنید.
وای خسته شده بودم.این ها چرا  هیچی نمیگند؟البته منظورم وقتی که میپرسیدم.از بس حرف زده بودم گلویم میسوخت یکی شان هم خیلی زیاد خودمانی شده بود و مدام شلوغی می کرد و آرام سر جایش نمی نشست.
گفتم که باید کتاب بخوانند و پنج الی شش مورداز فواید کتاب خواندن را برایشان توضیح دادم .گفتم جلسه بعدی یک دفتر 40 برگ بیاوردی تا یک نطق بردای از حرف هابکنید و یک یادگاری از کلاس حداقل داشته باشید.
 گفتم که چگونه تمرینهارابرایم بیاورند. در کاغذA4 در یک طرف و 4سانت از بالا و پایین  و 2 سانت هم از طرفین و محل اسم و عنوان را مشخص کردم.اولین تمرین هم نامه ای به یک دوست است.

یک ربع مانده بود کلاس تمام شود .یک مادری دست آقا پسرش را گرفت و آوردکلاس بلند شدیم و با یک برپا مطمئن کردم که همه باید بلند شوند.او متوجه نشده بود که امروز کلاس ساعت چند شروع شده است.این دفعه از بچه ها خواستم تا خلاصه ای از حرفهایم رابرای این تازه وارد باز گو کنند.تنها چندکلمه و ایست.مدام اشاره میکردم و ان ها چند کلمه ای پیش میرفتند.
اول کلاس به جاودانگی نوشته ها و اثر تثبیت نوشته نسبت به حرف هااشاره کرده بودم و حالا که اخر کلاس بود گفتم:حالا به عینه متوجه شدید؟

کتاب ابراهیم یونسی  به اسم هنر نویسندگی همراهم بود به هر کدام گفتم کمی بخوانید تاقدرت کتاب خواندنتان رابدانم.بعضی ها یک خط و بعضی دیگر پنج شش خط میخواندند.

کلاس  ساعت چهار  و نیم تمام شد.
اگه خدا بخواد میخواهم درمورد توصیف.خاطره  داستان و... برایش بگویم به قول حاج اقا سرلک وقتشان رابگیرم.
گفتم که اینجا رامیخواهم از کلاس نویسندگی به کارگاه نویسندگی تنبدیل کنم و یک داستان را شروع کنیم و هر کس هر جلسه آن را ادامه بدهد.فعلا که قلمشان را نمیدانم چه طور است.

ببخشید که زیاد شد.خودتان مفصل از من خواستید.

یکی بهم گفت من همه رشته ها به جز عربی را زدم.معلوم بود فقط برای اینکه بیکار نماند فرستاه بودند اینجا چون  کلاس ها هم رایگان بود.بعضی ها هم نوشتن را دوستداشتن ولی درک درست و واقعی از علاقه و عشق به نوشتن نداشتن.شاید آشنایی با عشق نوشتن و خواندن نداشتن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 4:55  توسط علی منصورفر  | 
۹۰۹۴۴۳۲۲۴۲

سلام محمد این هم شماره که خواسته بودی

ببین این وبلاگ قرار نیست آپ بشه این هم بر میدارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:38  توسط علی منصورفر  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:14  توسط علی منصورفر  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:11  توسط علی منصورفر  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:25  توسط علی منصورفر  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 6:48  توسط علی منصورفر  | 
با عرض سلام

دلیل اینکه من این وبلاگ رو میبندم چند تااست

۱) اسمش خوب نیست

۲)یکی دیگه و بهترش رو دارم یعنی این 

۳) فکر میکردم وبلاگ چیز چرتیه که حالا می بینم درست نیست

پس  بعداز این لطفا فقط به وبلاگ تازم بییاید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 6:37  توسط علی منصورفر  | 
               ایام فاطمیه رو به همه ی مسلمانان تسلیت می گویم

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:40  توسط علی منصورفر  | 
سلام

 یک خبر خیلی خوب دارم  میخوام این وبلاگ (...) رو ببندم  نظر تون چیه                      خوبه مگه نه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 6:54  توسط علی منصورفر  | 
 

 

    

     ((این هم کنتور  جام جهانی ))

 

 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 5:42  توسط علی منصورفر  |